تبليغاتX
« عاشق اینترنتی »

« عاشق اینترنتی »

مطالب عاشقونه

عشق... 09/01/87 جمعه به روز شده

عشقت را با تمام وجودم احساس می کنم و آن را با چشمانم می بینم

عشق تو برایم ارزش بسیاری دارد

عشق تو باعث آرامش من است

و با عشقت قشنگترین سالهای زندگیم را می گذرانم

هیچ وقت در آغوش تو از چیزی نترسیدم , ای هستی من

امکان ندارد که بعد ازتو به کس دیگری عشق بورزم

و تمام بقیه عمرم را ای وجود من

تا ابد با تو زندگی خواهم کرد , با تو عزیزم

ديگراحساس عشقم را با تو باور کردم

و چشمانم , عشقم را به تمام مردم نشان داد

عزیزم آسوده باش من مال تو هستم و تا همیشه با توام

و اصلا قصد آزار و جدایی از تو را ندارم

قسمت من این است که شبها از عشق تو ذوب شوم

و هرگز از عشق ورزیدن به چشمانت توبه نخواهم کرد

قلب سرگردان من منتظر توست

ای دریای عشق به دیدارت محتاجم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

تبریک سال نو 01/01/1387 پنج شنبه به روز شده

با سلام به همه دوستان عزیز.سال ۱۳۸۷ رو براتون سالی پر از برکت و خوشی و سلامتی را آروز می کنم.ان شالله که همیشه در کنار خوانواده عزیز و یا همسر عزیزتون باشید.برای ما هم دعا کنید.

سال نو مبارک

سال نو مبارک

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

اس ام اس 03/12/86 جمعه به روز شده

* زندگی، نوای عاشقانه ای است که با ساز تنهایی دل نواخته می شود *

* میان حلقه مویت گل سرخ محبت بود اگر عاشق نمی بودی ترا با گل چه حاجت بود *

* اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست ................. تنها نفسي هست ولي همنفسي نيست *

* ديگه طاقت ندارم دلم برات تنگ شده ....... غم تو رو شونه هام يه کوهي از سنگ شده ......... ديگه طاقت ندارم تو نمي خواي ببينمت ......... گل من فکر مي کني ميخوام بيام بچينمت ؟؟؟؟؟ *

* مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ *

* رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم قصد این قوم فریب است بیا برگردیم آن که یک روز دل به نگاهش دادیم خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم عشق بازیچه شهر است ولی درد دل ما دختر عشق نجیب است بیا برگردیم. *

* انقدر آرزوهايم را به گور بردم كه جا براي جسدم نيست *

* زنگ خورد ، ناظم صبح آمد سر صف توي برنامه صبحگاهي رو به خورشيد گفت باز هم دفتر مشق ديروز خط خورد و كتاب شب پيش را ماه با خودش برد. آي خورشيد ، روي اين آسمان ، روي تخته سياه جهان ، با گچ نور بنويس : زير اين گنبد گرد و كور و كبود آدمي زاد هرگز ، دانش آموز خوبي نبود *

* وقتي کسي نيست که به اون فکر کني به اسمان بينديش چون در اسمان کسي هست که به تو فکر مي کند *

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

جملات زیبا 28/11/86 یک شنبه به روز شده

* دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند، با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده *

* عزیزم بوسم میدی بوسم میدی بوسم میدی بوسم میدی بوسم میدی بوسم میدی خیلی بوی سم میدی سم پاشی می کردی؟ *

* وقتي کسي نيست که به اون فکر کني به اسمان بينديش چون در اسمان کسي هست که به تو فکر مي کند *

* اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی *

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

جملات زیبا 28/11/86 یک شنبه به روز شده

* چرا غمگيني؟
عاشق شدم!!!!
آيا عشق شيرين است؟
بله....شيرين تر از زندگي!!!!
چرا تنهايي؟
ويژگي عاشق هاست!!!!
لذت تنهايي چيست؟
فکر به او و خاطرات و!!!!
چرا مي روي؟
براي اينکه او رفت!!!!
دلت کجاست؟
پيش او!!!!
قلبت کجاست؟
او برده!!!!
پس حتما بي رحم بوده؟
نه...اصلا!!!!
چرا؟
چون باز هم او را مي پرستم *

* معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو *

* من سر راه تو دامی از عشق پهن کردم ولی تو به سرعت از کنار آن رد شدی و گفتی میگ میگ !! *

* پول نداره ، خونه نداره ، موبایل نداره ، قیافه نداره ، کامپیوتر داره ولی پول کارت اینترنت نداره ، همه جا پیاده میره آخه ماشین نداره ، جوک زیاد میگه ولی اصلا خنده نداره ، خیلی وراجی میکنه ولی منو که می بینه زبون نداره ، آهنگ زیاد میخونه ولی صدا نداره ، میگه منو دوست داره ولی دوسم نداره ، یه زمانی منو داشت ولی حالا منم نداره ، هنوز دوسش دارم ولی لیاقت نداره ، همه ی اینا دروغ بود هیچکدوم حقیقت نداره ، چون دل من کسی رو نداره *

* اگه بپرسند بهترين، زيباترين، شجاع ترين، محبوب ترين، داناترين، عاقل ترين ادم کيه؟ انگشتمو به طرفت تو دراز مي کنم و مي گم اين نمي تونه باشه *

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

تقدیم به بهترینم 27/11/86 چهارشنبه به روز شده

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو

 

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

 

اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نزار که به خواب بمونم

 

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی

 

دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

         واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

جملات زیبا.. 27/11/86 چهارشنبه به روز شده

* خیلی دیر است اگر در قیامت بفهمیم که برای چه به این دنیا آمده ایم.

*اگر چه کشتی ها در لنگر گاه در امانند ولی آنها برای اینکار ساخته نشده اند

*شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.

*غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.

* مواظب باش چی آرزو میکنی، چون ممکنه یه روزی بهش برسی

*توانایی فقط در گفتن حقیقت نیست؛در شنیدن حقیقت نیز هست

*از میان کسانی که برای طلب بازان به بیرون از شهر می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به نتیجه ی کار خود اطمینان دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

سرگذشت..... 27/10/86 پنج شنبه به روز شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

دوستت دارم 27/10/86 پنج شنبه به روز شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

اس ام اس 2 27/10/86 پنج شنبه به روز شده

  1. تمام امید آسیابون به وزش بده
    تا آسیابش از کار نیفته
    قلبم آسیاب، خودم آسیابون و نفست همون باد . . .

  2. گمان کردم که با من هم دل و هم راز هم دردی
    با تو پیمان مردانگی بستم نمی دانستم که نامردی ...
  3. خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
    وگر نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت


  4. طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.فيثاغورث


  5. دوست مزرعه سرسبزی است که با امید و عشق در آن بذر می افشانی و با سپاس آن را درو می کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

اس ام اس 27/10/86 پنج شنبه به روز شده

  1. ميدوني بزرگ ترين درد دنيا چيه؟
    اينه كه بفهمي پناه لحظه هات يه پناه گاه ديگه داره . . .


  2. يه نقطه ي امن ، يه گوشه ي دنج ، يه جاي پايدار تو دلت بذار كنار.
    منو اونجا بايگاني كن
    اما فراموشم نكن.....


  3. ترکه چاق بوده میخواسته ماشین پژو 206 بخره. میره پشت فرمان بشینه ماشین رو امتحان کنه، میبینه جا نمیشه، میاد پایین به یارو فروشنده میگه: این ماشین که یک کمی تنگه، یک شماره بزرگتر، پژو 207 ندارین؟


  4. از یه ترکه می پرسن که برای بستن یک لامپ به چند نفر ترک احتیاج داری؟ می گه 3 نفر می گن چرا 3 نفر ؟ میگه: یه نفر میره بالا نردبون لامپ رو بگیره .. دو نفر هم از پایین، نردبون رو بچرخوونند.


  5. یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم. 


  6. هی لوتی ۳ راه بیشتر نداری:
    با من باشی
    با تو باشم
    توافق کنی که باهم باشی


  7. تو دریایی و من موجی اسیرم که می خواهم در آغوشت بمیرم بیا دریای من آغوش بر کش نمی خواهم جدا از تو بمیرم.


  8. در صفحه ی "شطرنج" زندگی ام تمام "مهره" هایم "مات" مهربانی ات شد و من با "اسب سفید" قلبم به سوی تو تاختم تا بگویم "شاه" دلم! دوستت دارم..


  9. فراموش نكن:قطاری كه از ریل خارج شده ممكن است آزاد باشد اما راه به جایی نخواهد برد!!


  10. عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه که آن را تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود پروازش ده تا پایدار بماند


  11. نگاهم یاد باران کرده امشب
    مرا سر در گریبان کرده امشب
    غم و فریاد من از این و آن نیست
    دلم یاد رفیقان کرده امشب


  12. نشنو از نی، نی حصیری بی وفاست
    بشنو از دل ، دل حریم کبریاست
    نی چو سوزد خاک و خاکستر شود

    دل چو سوزد خانه ی دلبر شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

ترجمه شعر یانگوم 14/10/86 جمعه به روز شده

بیا...بیا...بیا برای همیشه اگر از او بخواهم آیا برای همیشه پیشم خواهد ماند؟

 

برو...برو...برو برای همیشه اگر از او بخواهم آیا برای همیشه ترکم خواهد کرد؟

 

هر روز و هر روز منتظرم.حتی اگر تا ابد هم منتظر بمانم باز هم نمی توانیم با هم باشیم

 

نه...نه نمی تواند اینگونه باشد

 

اگر نمی توانی بیایی مرا با خود به آنجا ببر

 

مه...مه و صدای کودکی که می گرید

 

می خواهم به خانه بروم نزد پدر و مادری که عاشقشان هستم

 

مه...مه و آسمان سیاه

 

ستاره ها می درخشند اما جایی برای قلب پرآشوب من نیست

 

آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد،خانه ای چنان دور

 

نترس...نترس عزیزم یک دسته گل،یک دانه شن تا پایان زمین

 

نترس...نترس هرچه زودتر بزرگ شو منتظر آفتاب باش تا امید بیاورد

 

وقتی مه از آسمان پاک شود کودک خواهد خندید

 

آواز بخوان و با این پدر و مادر حرف بزن

 

وقتی مه پاک شود آسمان روشن خواهد شد

 

به آفتاب نگاه کن و امیدوار باش

 

آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد خانه ای چنان دور

 

آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد خانه ای چنان دور

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

تنهایی 28/09/86 چهارشنبه به روز شده

باورم کن که  تنهام، تو نباشی سرد دنیام             

                                             بزار ادما بدونن، عاشقم عاشقی رسوا

اگه روزی بدونم که، تو دیگه منو نمی خوای       

                                             اگه دنیا منو بخواد، بی تو من دنیا نمیخوام

بی تو من یه بی پناهم، تو قشنگترین پناهی          

                                              دستامو بگیر تو دستات، لحظه ی دل بیقراری

بار عشقمو نمی شه ، حتی رو کوهم بزاری          

                                              من که تک سوار دنیام، واسه عاشق سواری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

گفتگو با خدا 28/09/86 چهارشنبه به روز شده

«گفتگو با خدا»

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت: پس می‌خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زدو گفت:وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که می‌خواهی از من بپرسی؟

گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند؟

خدا پاسخ داد...

* این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می‌شوند.

  عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می‌خورند.

* این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می‌کنند

  و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می‌کنند.

* این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش‌شان می‌شود.

  آنچنان که دیگر نه در آینده زنگی می‌کنند و نه در حال.

* این که چنان زندگی می‌کنند که گویی هزگر نخواهند مرد

  و چنان می‌میرند که گویی هرگز زنده نبوده‌اند.

خداوند دست‌های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان‌ها، می‌خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد،

* یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

  اما می‌توان محبوب دیگران شد.

*یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

* یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

  بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

* یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می‌توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم و سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

* با بخشیدن، بخشش یابد بگیرند.

* یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

  اما بلد نیستند احساس‌شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

* یاد بگیرند که می‌شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

* یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشنند

  بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.

*" و یاد بگیرند که من این‌جا هستم همیشه *"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

دلم را... 19/09/86 دوشنبه به روز شده

دلم را...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

امتحان عشق 19/09/86 دوشنبه به روز شده

امتحان عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

وقت بارون... 19/09/86 دوشنبه به روز شده

وقت بارون...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

در جوانی... 19/09/86 دوشنبه به روزشده

در جوانی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

امان از دوری... 19/09/86 دوشنبه به روز شده

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

دوستت دارم 19/09/86 دوشنبه به روز شده

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

ای عشق 19/09/86 دوشنبه رو روز شده

ای عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

بی تو مهتاب شبی... 19/09/86 دوشنبه به روز شده

بی تو مهتاب شبی....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

قصه عشق 19/09/86 دوشنبه به روز شده

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

 

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

 

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم  خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

 

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

 

یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

.......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

عجب بیهوده می نازیم 16/09/86 جمعه به روز شده

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  | 

حافظ 09/09/86 جمعه به روز شده

حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
                              انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
                              دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
                              تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
                              من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
                             هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
                             در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
                            هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش 
                            دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت می کنم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط خلیل رحیمی  |